قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4512

تاريخ الفي ( فارسى )

و طاشتمر ساقى در اين وقت از روم به شام آمد . گمان فخرى اين بود كه احمد از كرك به شام خواهد آمد كه آنجا سامان سلطنت نموده به مصر رود . اما سلطان به فخرى چيزى نوشت كه « به غره به امرا ملحق شو كه وعدهء ملاقات آنجاست . » و اين معنى بر او به غايت دشوار آمد . اما علاجى نداشت . به موجب حكم با لشكر شام به غره روان شد و به ايدغمش اعلام كرد كه حال بر چه منوال است . و چون فخرى به غره رسيد ، با امرا اتفاق كرده ، امير قمارى مير شكار را نزد ملك احمد فرستادند كه « ما را انتظار از حد گذشت . » همچنين ايدغمش نيز دو كس از امرا نزد سلطان به جهت تعجيل درآمدن فرستاد . مجموع فرستادگان رخصت درآمدن قلعه نيافتند . مير شكار احمد و نويسندهء نصرانى او آمده به ايلچيان گفتند كه « اگر خط داريد بدهيد كه ما نزد سلطان بريم . » ايشان در جواب گفتند كه « ما حرف چند زبانى پيغام آورده‌ايم . » چون به سلطان خبر بردند ، جواب آوردند كه « ملاقات ممكن نيست » و ايشان ضرور شده كتابات را فرستادند و او در جواب به امرا نوشت كه شما به مصر رويد كه ملك را اراده آن است كه تنها به مصر آيد . امرا از اين معنى بسيار آزرده‌خاطر شدند و در اين باب گفت و شنيد بسيار شد . فخرى از غايت اعراض خواست كه اظهار مخالفت سلطان نمايد . طاشتمر ، نايب حلب به نصيحت بسيار او را باز آورد . مجموع به مصر روان شدند . به ايدغمش خبر آمدن خود را اعلام دادند . او اسب خاصهء خود را مصحوب پسر خود به جهت سوارى سلطان فرستاد . چون پسرش را [ 430 ب ] نيز به قلعه نگذاشتند ، اسب را به كسان ملك داده معاودت نمود . پس از رسيدن پسر ايدغمش نزد پدر ، دو كس از نزد سلطان آمده و بشارت آوردند كه سلطان امشب به مصر مىرسد ؛ چه ، سلطان با جمعى اعراب به رسم ايلغار متوجه شده بود و شب با ده نفر نقاب انداخته به شهر درآمد . ايدغمش و يلبغا . . . « 1 » در پيش دروازه ملاقات كردند . اما سلطان نزد ايشان توقف نكرده ، با ده كس خود به قلعه درآمد . ايدغمش حيران به خانهء خود برگشت . طبل‌هاى بشارت در مصر نواخته ، شهر را آيين بستند . صباح ملك احمد ، ايدغمش را طلب نمود . او به ملازمت آمده زمين بوسه داد . سلطان گفت كه « من را ميل سلطنت نبود و به آن گوشهء كرك قانع بودم . چون مبالغهء شما از حد درگذشت ، به موجب صلاح شما آمدم . » و حكم كرد كه دو كلمه به امراى شام - كه از غره متوجه مصر بودند - بنويسند كه « ما به مصر آمده انتظار شما داريم . » و روز عيد رمضان مردم گمان داشتند كه سلطان سوار شده به عيدگاه خواهد رفت . به

--> ( 1 ) . هر سه نسخه جاى يك كلمه بياض است .